نه آن اندازه دلبستگی به زهد که به زاهدان روانه شوی و نه آن میزان وابستگی به عرفان و فلسفه که در تقاطع غزّالی و سهروردی سکنی گزینی! تقاطعی که تو را به سمت منزلی از یاران در تهران پرواز داد که تقاطع مطهری و شریعتی بود و به مزاح میگفتیم تقاطع این دو میشود سروش! امّا کنون تقاطع غزّالی و سهروردی تفسیری ندارد جز تبیین تعارض فلسفه و دین از یکسو، و تلاقیِ و تبانی دین و اشراق و فلسفه از سویِ دیگر در کلاسهایِ تحصیلاتی و تحصیلات تکمیلیِ دانشگاه سیستان و بلوچستان.
دانشگاه در جنوب شرق، مادر است و فضای سبز و فیزیکی آن شهرهی خاص و عام. کلاسها به ابزارهای مدرن مجهّز است و اساتید به سلاح علم. اما شهر چنین شهرتی ندارد و چهبسا با تصوّری معکوس در افهام متشکل است؛ واقعیتی که خلاف واقع است! شهر آرام است و شاخصهای تأمینی آن ارجح بر بسی بلاد. مرکزی تقریباً توسعه یافته با جمعیتی نزدیک به یک میلیون نفر و خیابانها و ساختارها و سازمانها و ساختمانهایی شبیه به یک کلانشهر. این مخصوصاً در ارتباط با محیطهایِ آموزشی صادق است و با کمی همَت میتوان این شهر را شهر فرهنگی نامید (به دلیل وجود دانشگاههای بزرگ، چون آرهوس!).
امروز چلَهی سارینا در زاهدان به سرآمد ولی هنوز همًت یارا نبود که او را غسل مسلمانی دهیم؛ شاید او خود از زاهدان به زهد و از زهد به مسلمانی رسد، کسی چه میداند!
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش/از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
