تبليغاتX
دل نوشت

نه آن اندازه دل­بستگی به زهد که به زاهدان روانه شوی و نه آن میزان وابستگی به عرفان و فلسفه که در تقاطع غزّالی و سهروردی سکنی گزینی! تقاطعی که تو را به سمت منزلی از یاران در تهران پرواز داد که تقاطع مطهری و شریعتی بود و به مزاح می­گفتیم تقاطع این دو می­شود سروش! امّا کنون تقاطع غزّالی و سهروردی تفسیری ندارد جز تبیین تعارض فلسفه و دین از یک­سو، و تلاقیِ و تبانی دین و اشراق و فلسفه از سویِ دیگر در کلاس­هایِ تحصیلاتی و تحصیلات تکمیلیِ دانشگاه سیستان و بلوچستان.

دانشگاه در جنوب شرق، مادر است و فضای سبز و فیزیکی آن شهره­ی خاص و عام. کلاس­ها به ابزارهای مدرن مجهّز است و اساتید به سلاح علم. اما شهر چنین شهرتی ندارد و چه­بسا با تصوّری معکوس در افهام متشکل است؛ واقعیتی که خلاف واقع است! شهر آرام است و شاخص­های تأمینی آن ارجح بر بسی بلاد. مرکزی تقریباً توسعه یافته با جمعیتی نزدیک به یک میلیون نفر و خیابان­ها و ساختارها و سازمان­ها و ساختمان­هایی شبیه به یک کلان­شهر. این مخصوصاً در ارتباط با محیط­هایِ آموزشی صادق است و با کمی همَت می­توان این شهر را شهر فرهنگی نامید (به دلیل وجود دانشگا­ه­های بزرگ، چون آرهوس!).  

 امروز چلَه­ی سارینا در زاهدان به سرآمد ولی هنوز همًت یارا نبود که او را غسل مسلمانی دهیم؛ شاید او خود از زاهدان به زهد و از زهد به مسلمانی رسد، کسی چه می­داند!

حافظ اسرار الهی کس نمی­داند خموش/از که می­پرسی که دور روزگاران را چه شد

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه 14 آبان1390 و ساعت 8:32 |

دیرزمانی کلبه­ی مجازیم، تنها جایی که در آن دل­سخنانم را قلم می­زدم، مهجور و متروک مانده بود؛ اما گریه و خنده­های تو بیداریِ دیگری بود بر خواب زمستانی، بهاری و تابستانیِ دل­نوشت.

سحرم دولت بیدار به بالین آمد/گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام/تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای/که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد

گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد/ناله فریادرس عاشق مسکین آمد  (حافظ)

در این ایّام خاموشِ دل­نوشت، روزگار چه چرخش­ها که نکرد و سرنوشت چه بازی­چه­ها که نداشت! داستانِ رساله و دفاع از آن که خود هزار و یک­شبی دیگر بود، پژوهشی در یزد و مُهر که پس­لرزه­هایِ آن هم­چنان جاری است، همایش­هایِ انجمن مطالعات برنامه درسی و فلسفه تعلیم و تربیت که هنوز در انتظار کاغذهایِ آنانم، کارشناس شدن مادرت که بهترین شیرینی علمی من بود، برگشت عمویت که مرا جان و جوانی دیگر بخشید، رمضان در مُهر با تمام رمز و راز­هایش، قبولی پسرعمویت که به من امید و سروری دیگر داد، و انتظار آمدن تو که

سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت/در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی (حافظ)

دوَم مهرماه را نشانه رفتی تا آموزش رسمی را برای خود یک­سال به تأخیر بیاندازی؛ شاید این از پدر به ارث برده­ای که تحصیل در سال اوَل را برنمی­تابید! کسی چه می­داند از آینده، شاید طرحی نو درانداخته شود. گریه­ی تو در دوَم مهرماه در بیمارستان لامرد طنین انداز شد و دفاترِ طبیبان «سارینا» را به دنیایِ انسان­ها معرّفی کردند.

دهه­ی اوَل صبوری و زیبامنشی را نشانه رفته بودی! به حدَی که در استقبال از عمویِ خود با خنده­ای شیرین، او را از خود بی­خود کردی! اما صبوری تو، استقامت مرا در فرسنگ­ها فاصله نشانه رفته است، چه نشانه­گر خوبی است صبر تو!

صبر و پارسایی دو بال پرواز انسان است؛ داستان پرواز انسان را زیباتر از گذشته تحریر کن!

درودی چو نور دل پارسایان/بدان شمع خلوتگه پارسایی

بیاموزمت کیمیای سعادت/ز همصحبت بد جدایی جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت/چه دانی تو ای بنده کار خدایی

و

صبر کن حافظ به سختی روز و شب/عاقبت روزی بیابی کام را

 

 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه 15 مهر1390 و ساعت 17:49 |

این روزها بندرعباس یکی از بهترین اوقات خود را می گذراند. هوایی مطبوع و دریایی آبی و همایشی سبز.

همایش ملی امنیت در شهرهای ساحلی در ۱۱ آذر ۸۹ در سالن همایش های هتل هرمز برگزار شد. این همایش که با تلاش و همت نیروی انتظامی هرمزگان و دانشگاه پیام نور بندرعباس برگزار شد دارای بخش های سخنرانی، ارایه ی مقالات، نمایشگاه جنبی و تقدیر و تشکر بود. سخنرانان در سطح ملی و همه از مسوولان بودند و  ارایه دهندگان مقالات از اندیشمندان و بیشتر از اساتید. این همایش در همان روز و در ساعت ۱۷ به پایان رسید. 

ساحل دیگر تنها نیست و میهمانان بسیار دارد. خیابان ساحلی نوساز و زیبا، چادرهایِ مسافرتی را به سوی خود کشانده و تنهایی تابستانی را از خود رانده است. کشتی هایِ غول سان که دورآدور به چشم می آیند، پرواز و آوازِ مرغان دریایی که بسیارند، موج هایی که با آرامش نغمه سازند، و شوریدگیِ ذاتیِ صبح آدینه، همه بر شیدایی می افزایند؛ مخصوصاً اگر با ترانه ی ذوق افزا و دل نشینِ بهمنی همراه شود که "خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست": 

این جا برای از تو نوشتن هوا کم است/دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست/من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چقدر شبیهیم گر چه باز/من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب میشود از حال خویش گفت/دریا که از اهالی
 این روزگار نیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند/دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین/دریا که اینچنین که منم بردبار نیست

بازار سنتی و صفایش هم چنان استوارند و البته نشانگر آن سویِ ساحل ها. بازار ماهی فروشان نیز چون گذشته رهگذران را مدهوش می سازد؛ با بوی سکرآور هبور و شیر جنوب.

زمستان نرم نرمک خود را به ساحل نیلگون می رساند تا "بکا" " کشند سبز" را بر مسند حکومت دل دریا نشاند، به جای "کشند قرمز". دیو چو بیرون رود فرشته درآید.

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه 12 آذر1389 و ساعت 14:29 |

بعد از فراغت از فشار قبر و پرس کنیِ مترو و کرایه ی گزاف تاکسی برای فاصله ی دوقدمیِ ایستگاهِ شوش – ترمینال، اکنون قطارِ ارزان قیمتِ  تهران – گرگان و وقت شناسیِ آن دلچسپ است. اگر ریل، این مارپیچِ آهنین، شب میزبانِ مصنوعِ آدمی باشد، چاره ای نیست جز خور و خواب و خیال.

همایش اخلاق همه چیز را تهیه دیده است؛ حتی انتقال نویسندگان از ایستگاه راه آهن به هتل و از آن جا به دانشگاه. در این همایش مقاله های خوب و جذابی ارایه شده است؛ مخصوصاً این که دانشگاهِ علوم پزشکیِ گرگان میهمانی دارد که نه در وادیِ طبابت، بلکه فلسفه به سمت اخلاق آمده است. و این برایِ خود میهمان جذاب تر است چرا که از دیده ی طبیبان و طبابت به اخلاق می نگرد و این خود نو حکایتی است و شیرین داستانی. اخلاق و تغییراتِ ژنتیکی، اخلاق و ویزیت و نیازمندی هایِ بعد از ویزیت، اخلاقِ پرستاری، و اخلاقِ مامایی از موضوعات جذاب و لذت بخشی هستند و صدالبته قدم هایِ آغازین در این راه ...

ز هر دانشی چون سخن بشنوی/از آموختن یک زمان نغنوی

دیدار یابی به شاخ سخن/بدانی که دانش نیاید به بن (فردوسی)

اما نگریستن به گرگان غم انگیز است. جنگل هایِ ویران شده و طبیعت از دست رفته چنان می نماید که دیگر این جا شمال نیست و خطّه ی سرسبز، با زبان سرخ شاید بر باد رفته است. دستان آدمی، به ویژه سوادگران چنان بر طبیعت و جنگل هایِ زیبایِ دورِ گلستان و علی الخصوص گرگان چیره گشته است که گویا نمی پندارند تبر بر ریشه ی خود می زنند و انهدام خویش را پیش گرفته اند.

آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز/از جور تبر، زار بنالید سپیدار

کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی/از تیشهٔ هیزم شکن و ارهٔ نجار

این با که توان گفت که در عین بلندی/دست قدرم کرد بناگاه نگونسار (پروین)

گرگانِ سبزِ دیروز به کویرِ خشک امروز تبدیل شده است و شاید تفکرات ارایه شده در همایش اخلاق بتواند ترنمی به آن رساند؛ این بیش از هر کسی، بر عهده ی «روسو» بر می آید اما افسوس که از او نشانی نیست.

نقصِ قطار گرگان - تهران و تأخیر دوساعته اش، و مشاجره ی مسافران با راننده ی تاکسی در مورد قیمت جدید، همه در اختتامیه ی همایش اخلاق حاضر بودند؛ باشد که اخلاق را عملاً بر ما بنمایانند!

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 23 آبان1389 و ساعت 9:48 |

در این رخوت و سکوت و هبوط، دست و هست را یارایی نیست و رمقی نمانده از صبحِ صادقِ روشن. و چون حکم بر گذر از این گذر است، پس به قول آن خوش صدا «فکر راحت، نفسی خوش دل من می طلبد، قفسی با درِ باز ترانه ای از لب ساز دل من می طلبد» و در این میانه چیزی جز نوشتن و خواندن سکینه ی دل بی تاب و حبیبه ی سرِ بی ساز نیست. در میان نوشتارها، رمان ها و دیوان ها بسیار تابِ بی تابی اند، مخصوصاً اگر از جنسِ چوبک و احمدمحمود و حافظ و سعدی باشند. اما خود نوشتن و قلم راندن هم آرامبخش های موثری اند البته اگر از نوع دل نوشته ها باشند. خاطرات و مشاهدات روی هم انبار شده اند و بی رمقی و شاید هم کسوتِ بی حالیِ مسری و همه گیر مانع از نوشتن شده است. گویی «دیگر شراب هم ره به حال خرابم نمی برد». این یکی دیگر رشته ی همه ی شعرای سلف که آخر الدوایشان شراب بود پنبه کرده و خود «از اوج قله های مه آلود دور دست» منتظر «عقاب عشق» است تا آن جا ببردش که شراب هم نمی برد. اما به استنادِ خواننده که «دروغه لیلی و مجنون، قصه ی شاه پریّون»، و همان شاعران سلف که «نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی/ چو دل به عشق دهی دلبران یغما را» شراب باز اولی تر: «ایام شباب است شراب اولیتر/ با سبز خطان باده ناب اولیتر» و در میان شراب ها، شراب نوشتن و صد البته از جنس دل نوشت ها. اما نمی دانم از کجا شروع کنم که ختم به خیر شود. از ناشتایِ سمنان، یا پسته ی دامغان و یا رود بی آبِ شاهرود. شاید هم بهتر باشد از خود مشهد سخن گفته شود. از بارگاهِ ملکوتی و حیات بخش و دل آرام، و از آرامگاهِ نجات بخشِ ادب پارسی و صد البته کیش پارسیان، و از مسجد-مدرسه ی طوس و خانقاهِ فقیه اش – امام محمد غزالی که مقبره اش در حال اکتشاف است- . اما می توان از ضریحِ قدسی و مقدس ساخته قم -شهری که آن منحوس خواست سه نقطه اش را ویران کند و بعدها فهمید که دو نقطه و بکا هیچ نقطه ای ندارد-، اصفهان و باغات نزدیک سی و سه پل – که دیگر باید آب را در خواب ببینند-، وشیراز و دروازه ی نمادینش نیز سخن راند.

همه ی این ها و صدهایِ دیگر به یمن قدم ام بود و توفیق لایزال مایشاء:

نظر بر قرعه توفیق و یمن دولت شاه است       بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد

 

 

+ نوشته شده توسط رضا در شنبه 24 مهر1389 و ساعت 11:29 |

شیراز گردی این بار نه از جهت دیدارِ حافظ و سعدی و خواجو، و همچنین نه از جهت بازدید از شاهچراغ و ماندگارهایِ کریمخان (ارگ و بازار و مسجد و حمام)، بلکه از رویِ اجبار و اکراهِ دیدارِ پزشکان بود.

مریض خانه های دولتی آن چنان شلوغ و نابسامان بود که هر کسی عطایش به لقایش می بخشید و روانه ی مطب های خصوصی می شد؛ حتی دهقانی که دوازده هزارتومان از راه خوشه چینی برداشت کرده بود و زمانی که متوجه شد که غیر از ویزیت اولیه باید بابت نشان دادن تصویر و آزمایش هایش نیز همان مبلغ اضافه بپردازد (و او چنان آهی کشید که دامان مدعیان را روزی خواهد گرفت که

             رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت      مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد)

نابسامانی و نوبت هایِ چندماهِ آینده ی مراکز دولتی و گرانیِ مراکز خصوصی چنان می نماید که مرگ آسان تر است؛ چنان مرگی که در مخیله ی یک دانمارکی هم نمی گنجد.

حافظ و سعدی هم چنان غزل خوانند اما، دیگر در شیراز از «آب رکنی و «باد خوش نسیم» خبری نیست:

             شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم       عیبش مکن که خال لب هفت کشور است

و دیگر گل و بلبلی هم نیست که با آن ها هم نوا شود

             در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل      هات الصبوح هبوا یا ایها السکارایا

آن چنان این شهرِ شهره شده به گل و بلبل، پرازدحام و پردود شده است (به علت مرکز درمانی شدن در جنوب کشور) که با خودم مزاح می کردم که دیگر حافظ و سعدی هم تابستان از شهر می گریزند (که سعدی شاید، اما حافظ گمان نمی برم!).

راهِ شانزده ساعته قدیمِ مهر – شیراز، به چهار ساعت تقلیل یافته است و این بدین معنی است که از آن شهر افسانه ای و افسونگرِ کهن باید هر چه سریع تر گریخت!

             چون بتواند نشست آن که دلش غایب است      یا بتواند گریخت آن که به زندان اوست

+ نوشته شده توسط رضا در سه شنبه 5 مرداد1389 و ساعت 13:28 |

شهر من من به تو مي انديشم نه به تنهايي خويش
از پس شيشه تو را مي بينم که گرفتي مرا در بر خويش
من وضو با نفس خيال تو ميگيرم و تو را مي خوانم
و به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم

با تمام کم لطفی ایران ایر و تغییر پرواز بدون توجه به برنامه ها و خواست های مسافران، شوق دیار و ذوق دیدار اما خود عاملی شد از جنس وصال؛ با تمام فاصله ها و دغدغه ها.

کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم

شهر شور و ولوله ها و خاطره ها چند صباحی در غم و اندوه فرو رفته بود اما یاری پروردگار و نگاهدار، مرحمی به ارمغان آورده است. 

«شمالِ ده» و «کوشِ ده» همچنان پابرجاست و همین گونه «بچه هایشان»! گود بزرگ (گود گوتو) اما منقلب شده است و مبدل به خیابان انقلاب! قتلگاه هم چنان استوار است و منتظر خاطره های روز دهم یا «شبیه شیر»! «گورآب» پر آب است و نشان از بهاری سبز و آبی! «تنگ مهر» و «مغدون» اما هنوز ندیده ام؛ چشمه هاشان جوشان و گاوهشان شیرافشان باد!

«گود محسین سردار»، «کنار حاجی بیدس»، و «بنگر چک»، سال هاست که سر بر بالین راه نهاده و کوس فراق نواخته اند. آفتاب گرم و گرمای آفتابِ دیار اما هم چنان پرتو افکن است؛ خورشید سرد مغرب بر من حرام باد تا آفتاب توست سرآغاز باورم ...

«آه اي ديار دور اي سرزمين كودكي من
خورشيد سرد مغرب بر من حرام باد تا آفتاب توست سرآغاز باورم
اي خاك يادگار اي لوح جاودانه ايام
اي پاك اي زلالتر از آب و آئينه
من نقش خويش را همه جا در تو ديده ام
تا چشم بر تو دارم در خويش ننگرم
اي كاخ زرنگار اي بام لاجوردي تاريخ
فانوس ياد توست كه در خوابهاي من زير رواق غربت هميشه روشن است
برق خيال توست كه گاه گريستن دربامداد ابري من پرتو افكن است
اينجا هميشه روشني توست رهبرم
اي زادگاه مهر اي جلوگاه آتش زردشت
شب گرچه در مقابل من ايستاده است
چشمانم از بلندي طالع به سوي توست
وزپشت قله هاي مه آلوده زمين در آسمان صبح تو پيداست اخترم
اي ملك بي غروب اي مرز و بوم پير جوانبختي
اي آشيانه کهنه سيمرغ
يک روز ناگهان
چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان
ميبينم آفتاب تو را در برابرم»

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه 21 خرداد1389 و ساعت 14:11 |

بعد از گذشت چند روز که اکثراً به امورات اداری گذشت، هنوز ساختار شهر عجیب می نماید. ترافیک و ازدحام هم چنان پابرجاست و صد البته شتاب آدم ها و بروکراسیِ تهوع آورِ سازمان ها و نهادها.

اما هواپیمایِ ایران ایر فارغ از این هیاهوها، دوم خرداد ۱۳۸۹ یعنی ۲۲ می ۲۰۱۰ در فرودگاه بین المللی به زمین نشست. پروازی پنج ساعته از کپنهاک به تهران، از اروپا به آسیا؛ پروازی که برخی از مسافران را بدون ساک هاشان به خانه روانه کرد!

مسیر فرودگاه – شهر هنوز چون سابق مانده بود و چشم ها چنان به حرکات خودروها و رفتار مردمان می نگریستند که گویی تازه چنین دیده است! نرخ ها، مسیرها و ایستگاه های اتوبوس ها و مترو اما تغییر کرده است. چنان تغییری که مسافر تازه وارد با احتیاط و پرسش، بلیط، پول و یا کارت خود را ارایه می کند.

هنوز شهر عجیب می نماید اما غریب نیست. و همین واژه ی مغموم است که همه ی ایرانیان را در سراسر کره ی زمین با تمام فرصت ها و ممکنات مسحور کرده است. مگر حکایت آن سرمایه دار پارسی را نشنیده ای که در بلاد آمریکا مزرعه ای را بر پا کرده و بر سردر آن نام روستایِ خود را نگاشته بود! این حکایت و صدهایِ دیگر نشان از غربت است و شاید به همین است که غرب و غربت از یک اصل و ریشه اند.

وطن هر چه قدر هم عجیب باشد، غریب نیست!

هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری/ غریب را دل سرگشته با وطن باشد

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ/ چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

 

+ نوشته شده توسط رضا در جمعه 21 خرداد1389 و ساعت 10:25 |

مثلی مشهور است که «ما از ... شانس نیاوردیم». بی شک جاخالیِ مذکور، اگر به ما باشد با «صاحب خانه» پر خواهد شد. اما این آخری، کلد، با بقیه خیلی فرق داشت.

بیست و یکم می، قایق کلد دوباره به قلب دریای دانمارک، میان آلبورگ و آرهوس زد تا آخرین روز خاطرات را رقم زند. ناخدا کلد خوب قایق می راند و آموزش نیز می داد. میان دریا، جایی که در دو سو آب و دو سوی دیگر جنگل های انبوه و رؤیایی وجود داشت، ناخدا بساط عصرانه را پهن کرد. انصافاً کیک های کلد هم خوردن دارد؛ البته با چایی میوه ای داغ.

کلد قایق را از سوئد خریده است، و تعطیلات آخر هفته و دیدار با خانواده و فرزندان و به طور کلی تفریحات خود را با قایق و در آن می گذراند. این ماشین آبی، البته جای مناسبی است برای مطالعه و فعالیت های علمیِ او؛ چنان که خود نیز بر آن اصرار دارد.

ناخدا چنان می راند تا همه چیز به موقع انجام شود. برنامه از دو تا شش بعدالظهر بود و هنوز دو کیلومتر مانده به هارلو، کلد ساعت شش را نشان می دهد، به همراه ابراز تاسفی از دیرکرد چند دقیقه ای.

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 9 خرداد1389 و ساعت 15:37 |

موزه ی شهر قدیمِ دانمارک (The Old Town. Township Museum of Denmark) باز صحبت از هانس کریستین اندرسون و خانه ی همسایه ی او بود. دیالوگ ها در این زمینه که او ازدواج نکرده است و در خانواده ی فقیری زاده شده و رشد یافته است و ... هم چنان نقل و نبات خانه های باستانی بود؛ خانه هایی که عمرشان به دویست، سیصد و نهایتاً به پانصد سال می رسید.

 طراحی شهر قدیم بسیار زیباست و به گونه ای انجام شده است که نظر هر ناظری را به روزگاران دورِ دانمارک برگرداند. در شهر زندگانی جریان دارد اما مطابق زندگانی پیشین دن ها (Dan mark). این زندگانی بازتابی است از علوم عملی (به قول فلاسفه) یعنی اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن. آن چه در این میان بسیار زیبا به نظر می رسد، داروخانه، مدرسه، و سربازخانه است.

 گردش دو ساعته در موزه، البته بانی خستگی بود اما پذیراییِ پی در پیِ لاته و پیتر با انواع شیرینی های سنتیِ دانمارکی، مانع چنین علتی؛ و صد البته هوای مطبوع هفدهم می هم.

راننده (لاته) و نقشه (پیتر) (به قول خودشان) ماشین را به سمت خانه هدایت می کردند تا شام دانمارکی تهیه شود. پارکینگ خودرو را در خود جای داد و آشپزخانه میهمانان و میزبانان را. پیتر آشپزِ خانه بود و تلاشش نشان از عزمی جدی برای تهیه ی شامی استثنایی.

شام آماده شده بود. ماهیِ آب سرد، و سرد و گرم های دیگر. شام همراه صحبت و مباحثه بود و به معنای واقعی «به پای هم نشستن»؛ نشست هایی که گاهی به سه ساعت هم می رسد.

میزبانان همان گونه که به هارلو آمده بودند، اکنون نیز دوباره به آن جا بازگشتند «بکا» که مستند شود میهمان نوازی به جنوبیان اختصاص نیافته است. آمدنی که همراه با آخرین دیدار با پیتر و بدرود با او بود. خدا نگهدار تا دیداری دگر؛ به قول او چه کسی می داند؟ در ایران یا دانمارک و یا ... .

اما اکنون، یک هفته بعد، خداحافظی با لاته دشوارتر و غم انگیز تر است؛ بدرودی که اشک ها را روانه می کند و لاته دلداری می دهد که دوباره می بینمت دخترم!

و برای من هم غم انگیز و هم طرب ناک. حسرت از فقدان خوبان، و طرب از فرجامِ مطلوب و دستاوردی شیرین. به هر جهت، دم وداع جان گداز است و حسرت بار؛

تو عشق پاکی و پیوند حسن جاودان داری/نه حسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ

مگر دل می‌کنم از تو بیا مهمان به راه انداز/که با حسرت وداعت می کنم حافظ خداحافظ

 

+ نوشته شده توسط رضا در یکشنبه 2 خرداد1389 و ساعت 0:17 |